اهورا در استخر 2
دیروز از صبح بابایی بهت قول داده بود که شب با هم میرین استخر ![]()
اولش خیلی خوشحال بودی که قراره بری استخر
به این بهونه برای اولین بار بدون گریه و زاری تونستیم از خونه بابا جون(بابای مامان) برگردونیمت ![]()
اما وسطهای راه انگار حس کرده باشی کلاه سرت رفته شروع کردی به گریه کردن 
هر کاری کردیم آروم نشدی و میگفتی نمیرم استخر(گریه ات بخاطر این بود که خونه بابا جون رو به استخر ترجیح میدادی نه اینکه استخر رو دوست نداشته باشی) ![]()
تا شب همش بهونه گرفتی ![]()
تا اینکه ساعت 7 به بعد با بابایی و عمو حامد رفتین استخر ![]()
منم برای اینکه تا شما برمیگردین تنها نباشم سر مسیرتون گذاشتین خونه مامان بزرگ بابا ![]()
هم به من خوش گذشت هم به شما.کلی به بابا اصرار کردم که چند تا عکس ازت بندازه ![]()
بابایی گفت به زور تونسته ازت عکس بندازه هم از اونجا بهش اجازه ندادن هم تو نمیذاشتی چون میخواستی آب بازی کنی
عکسها در ادامه




قربون پسر شنا گرم برم ![]()



اهورا در استخر 2
